غزل شمارهٔ 369
Poet: Saadi
Toggle stanza 1چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
11
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
22
تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی
گل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتم
33
چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل
همه خلق را خبر شد غم دل که مینهفتم
44
به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی
همه خاکهای شیراز، که به دیدگان برُفتم
55
دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید
بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم
66
نشنیدهای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی؟
نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سُفتم
77
نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد
به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم
88
ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت
تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم
Zameen

