غزل شمارهٔ 370
Toggle stanza 1من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
11
من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
بیم آن است بدین دانه که در دام افتم
22
هرگز آشفتهٔ رویی نشدم یا مویی
مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم
33
هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد
گو بدانید که من با غم رویَش جفتم
44
رنگ رویم غم دل پیش کسان میگوید
فاش کرد آن که ز بیگانه همی بنهفتم
55
پیش از آنم که به دیوانگی انجامد کار
معرفت پند همیداد و نمیپذرفتم
66
هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز
گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم
77
آتشی بر سرم از داغ جدایی میرفت
و آبی از دیده همی شد که زمین میسفتم
88
عجب آن است که با زحمت چندینی خار
بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم
99
پیش از این خاطر من خانهٔ پرمشغله بود
با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم
1010
سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی
آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم

