غزل شمارهٔ 932
Poet: Rumi
Toggle stanza 1مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
11
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
22
ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد
که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد
33
همیرسد به گریبان آسمان دستش
که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد
44
به آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
55
چرا به پنجه کمرگاه کوه را نکشد
کسی که ز اطلس عشق خوشت قبا دارد
66
تو خود جفا نکنی ور کنی جفا بر دل
بکن بکن که به کردار تو رضا دارد
77
چرا نباشد راضی بدان جفای لطیف
که او طراوت آب و دم صبا دارد
88
در آتش غم تو همچو عود عطاریست
دل شریف که او داغ انبیا دارد
99
خمش خمش که سخن آفرین معنی بخش
برون گفت سخنهای جان فزا دارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
تن برهنه ما نقش بوریا دارد
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 415
درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3722
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3723
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
به فرقم اره طلوع پر هما دارد
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 121
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 931

