غزل شمارهٔ 2248
Toggle stanza 1من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
11
من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
که مست و بیخودم از چاشنی محنت او
22
اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست
که همچو چنگم من بر کنار رحمت او
33
ز من نباشد اگر پردهای بگردانم
که هر رگم متعلق بود به ضربت او
44
اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم
از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او
55
کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است
چگونه باشد چون دررسم به نوبت او
66
اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست
چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او
77
وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال
گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او
88
نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند
همیکشند نهان نور از بصیرت او
99
ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن
که شح نفس قرین است با جبلت او
1010
از او مدزد به جز گوهر زمانه بها
اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او
1111
که نیست قهر خدا را به جز ز دزد خسیس
که سوی کاله فانی بود عزیمت او
1212
دریغ شرح نگشت و ز شرح میترسم
که تیغ شرع برهنهست در شریعت او
1313
گمان برد که مگر جرم او طمع بودهست
نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.
Loading…

