غزل شمارهٔ 1330
Toggle stanza 1بگردان شراب ای صنم بیدرنگ
11
بگردان شراب ای صنم بیدرنگ
که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ
22
ولی بزم روحست و ساقی غیب
ببویید بوی و نبینید رنگ
33
تو صحرای دل بین در آن قطره خون
زهی دشت بیحد در آن کنج تنگ
44
در آن بزم قدسند ابدال مست
نه قدسی که افتد به دست فرنگ
55
چه افرنگ عقلی که بود اصل دین
چو حلقهست بر در در آن کوی و دنگ
66
ز خشکیست این عقل و دریاست آن
بمانده است بیرون ز بیم نهنگ
77
بده می گزافه به مستان حق
که نی عربده بینی آن جا نه جنگ
88
یکی جام بنمودشان در الست
که از جام خورشید دارند ننگ
99
تو گویی که بیدست و شیشه که دید
شراب دلارام و بَگْنی و بنگ
1010
ببین نیم شب خلق را جمله مست
ز سغراق خواب و ز ساقی زنگ
1111
قطار شتر بین که گشتند مست
ندانند افسار از پالهنگ
1212
خمش کن که اغلب همه باخودند
همه شهر لنگند تو هم بلنگ
1313
ره سیرت شمس تبریز گیر
به جرات چو شیر و به حمله پلنگ
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
می لعل پیش آر و پیش من آی
به یک دست جام و به یک دست چنگ
RudakiQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 79
فگندند بر لاد پر نیخ سنگ
نکردند در کار موبد درنگ
RudakiMasnavi-haابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقاربپاره 23
دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.
شنیدم که مردانِ راهِ خدای
SaadiGolestanباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 4
هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بیکران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش، آهنگِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفتهاند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
SaadiGolestanباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 8

