غزل شمارهٔ 1331
Toggle stanza 1هر کی در او نیست از این عشق رنگ
11
هر کی در او نیست از این عشق رنگ
نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ
22
عشق برآورد ز هر سنگ آب
عشق تراشید ز آیینه زنگ
33
کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح
عشق بزد آتش در صلح و جنگ
44
عشق گشاید دهن از بحر دل
هر دو جهان را بخورد چون نهنگ
55
عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو
نیست گهی روبه و گاهی پلنگ
66
چونک مدد بر مدد آید ز عشق
جان برهد از تن تاریک و تنگ
77
عشق ز آغاز همه حیرتست
عقل در او خیره و جان گشته دنگ
88
در تبریزست دلم ای صبا
خدمت ما را برسان بیدرنگ
Zameen

