غزل شمارهٔ 1329
Toggle stanza 1چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
11
چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ
22
هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید
چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ
33
مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود
فراق میزند از بخت من بر آن بو سنگ
44
ز دست تو شود آن سنگ لعل میدانم
به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ
55
اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ
شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ
66
سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد
دهد به خشک دماغان همیشه چربوسنگ
77
ز لطف گر به جهان در نظر کنی یک دم
روان کند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ
88
اگر ز آب حیات تو سنگ تر گردد
حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ
99
به آبگینه این دل نظر کن از سر لطف
که می طلب کند از وصل تو به جان او سنگ
1010
عصای هجر تو گویی عصای موسی بود
ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ
1111
ز بخت من ز دل تو سدیست از آهن
که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ
1212
کنون ز هجر زنم سنگ بر دلم لیکن
بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ
1313
ز بس که روی نهادم به سنگ در تبریز
به هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ
1414
نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشم
به سوی جان و دلم درشمار هر مو سنگ
1515
ولیک از کرم بینظیر شمس الدین
کجاست خاک رهش را امید و مرجو سنگ
1616
دعای جانم اینست که جان فدای تو باد
وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ

