غزل شمارهٔ 315
Poet: Rumi
Toggle stanza 1چشمها وا نمیشود از خواب
11
چشمها وا نمیشود از خواب
چشم بگشا و جمع را دریاب
22
بنگر آخر که بیقرار شدست
چشم در چشم خانه چون سیماب
33
گشت شب دیر و خلق افتادند
چون ستاره میانه مهتاب
44
هم سیاهی و هم سپیدی چشم
از می خواب هر دو گشت خراب
55
جمله اندیشهها چو برگ بریخت
گرد بنشست بر همه اسباب
66
عقل شد گوشهای و میگوید
عقل اگر آن تست هین دریاب
77
بنگی شب نگر که چون دادست
جمله خلق را از این بنگاب
88
چشم در عین و غین افتادست
کار بگذشت از سؤال و جواب
99
آن سواران تیزاندیشه
همه ماندند چون خران به خلاب
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
ماهرویا، به خون من مشتاب
کشتن عاشقان که دید صواب
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 119
معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت، گفت: غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند: هنوز نمرده است گفت: باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ شوید بخواهد مرد!
هرکه در کار خویش پیش از وقت
JamiBaharistanروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 28
میدمد صبح و کِلِّه بست سحاب
الصَبوح الصَبوح یا اصحاب
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 13
آن که شب داد توبه ام ز شراب
امشبم باز دید مست و خراب
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 61
یار آمد به صلح ای اصحاب
ما لکم قاعدین عند الباب
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 317

