غزل شمارهٔ 1199
Toggle stanza 1یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
11
یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز
22
من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع
گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز
33
غوغای روز بینی چون شمع مرده باش
چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز
44
گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست
چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز
55
ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما
این پرده را دریدی آن پرده را مدوز
66
ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی
کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز
77
اول چنان نواز و در آخر چنین گداز
اول یجوز آمد و امروز لایجوز
88
ای جان و بخت خندان در روی ما بخند
تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز
99
در موسم عجوز چو در باغ جان روی
بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز
1010
گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست
گوید که راه باغ نیاموختی هنوز
1111
آن سو که نکتهها و رموز چو جان رسد
ای عمر باد داده تو در نکته و رموز
1212
تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش
با آن کمان دولت کو درمپیچ توز
1313
گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر
همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز
1414
ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی
لم تغنه المناصب و المال و الکنوز
1515
ان کنت ذا غنی و غناک مکتم
کم حبه مکتمه ترصد البروز
1616
یا طالب الجواهر و الدر و الحصی
مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز
1717
میچین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر
در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز
1818
استمحن النقود به میزان صادق
ردا لما یضرک مدا لما یعوز
Zameen

