غزل شمارهٔ 1230
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1رسته بودم مه من چندگه از زاری دل
رسته بودم مه من چندگه از زاری دل
از نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل
تو همی آیی و صد غارت جان از هر سو
در چنین فتنه کجا صبر کند یاری دل؟
هر کسی با دل آزاد ازین شهر گذشت
من گرفتار بماندم به گرفتاری دل
دل گنه کرد که عاشق شد و نزد خوبان
نشود عفو همه عمر گنه کاری دل
وقتی افگن نظری جانب من، ای خورشید
که سیه روی بماندم ز شب تاری دل
وقت آن است که دستی دهی، ای دوست، به لطف
که فرو رفتم در گل ز گرانباری دل
عشقت افگند میان من و دل بیزاری
بر رخ از خون نگر، اینک خط بیزاری دل
می شود زلف تو ز آسیب نسیمی درهم
بس که بیتاب شد از زحمت بسیاری دل
عشق گویند که کار دل بیدار بود
بهره ام خواب اجل بود ز بیداری دل
پند گویا، هم ازین گونه خرابم بگذار
که نمی آید ازین خسرو معماری دل
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
دوستان چند کنم ناله ز بیماری دل
کس گرفتار مبادا به گرفتاری دل
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 572
مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل
که شب زلف بود زنده زبیداری دل
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5241
تو و آوازه خوبی و من و زاری دل
تو و بیماری چشم و من و بیماری دل
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5242
Sources
Persian text source: Ganjoor

