غزل شمارهٔ 1230

Toggle stanza 1
رسته بودم مه من چندگه از زاری دل
1

رسته بودم مه من چندگه از زاری دل

از نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل

2

تو همی آیی و صد غارت جان از هر سو

در چنین فتنه کجا صبر کند یاری دل؟

3

هر کسی با دل آزاد ازین شهر گذشت

من گرفتار بماندم به گرفتاری دل

4

دل گنه کرد که عاشق شد و نزد خوبان

نشود عفو همه عمر گنه کاری دل

5

وقتی افگن نظری جانب من، ای خورشید

که سیه روی بماندم ز شب تاری دل

6

وقت آن است که دستی دهی، ای دوست، به لطف

که فرو رفتم در گل ز گرانباری دل

7

عشقت افگند میان من و دل بیزاری

بر رخ از خون نگر، اینک خط بیزاری دل

8

می شود زلف تو ز آسیب نسیمی درهم

بس که بیتاب شد از زحمت بسیاری دل

9

عشق گویند که کار دل بیدار بود

بهره ام خواب اجل بود ز بیداری دل

10

پند گویا، هم ازین گونه خرابم بگذار

که نمی آید ازین خسرو معماری دل

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor