غزل شمارهٔ 951

Toggle stanza 1
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
1

فسرده را سخن از عاشقی نباید راند

که گرد عافیت از آستین جان نفشاند

2

به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی

کنون که شعله برآمد نمی توانش نشاند

3

بیار،ساقی، جام و بساز، مطرب، چنگ

که در من آنکه نشان صلاح بود نماند

4

ز گریه می نتوانم نوشت نامه به دوست

وگر جواب رسد نیز می نیارم خواند

5

شبی که دست در آغوش کرد خسرو را

چرا به گردن او تیغ آبدار بماند

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor