غزل شمارهٔ 951
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی
کنون که شعله برآمد نمی توانش نشاند
بیار،ساقی، جام و بساز، مطرب، چنگ
که در من آنکه نشان صلاح بود نماند
ز گریه می نتوانم نوشت نامه به دوست
وگر جواب رسد نیز می نیارم خواند
شبی که دست در آغوش کرد خسرو را
چرا به گردن او تیغ آبدار بماند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد، چون یکچند برآمد به آن محتاج شد، پیش وی رفت، دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته.
گفت: ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت: ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست، مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 9
کسی که روی تو دیدهست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 219
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقید ز بند برهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 933
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند
وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 935
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

