غزل شمارهٔ 410
Poet: Jami
Toggle stanza 1ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
عید ازان مزرع پرهیز و ورع کرد درو
روزه داران همه در آرزوی ماه نوند
ای خوش آن کس که به مهر کهن توست گرو
عمرها در پی وصل تو به سر پوییدیم
عمر بگذشت و به جایی نرسید این تک و دو
خاطر عاشق صادق ز غرضها پاک است
در حق او سخن اهل غرض را مشنو
آمدی بعد شبی کز پس سالی بروم
به خدا بر تو که دیر آمده ای زود مرو
پرتوی گر فتد از ماه رخت در شب تار
همه آفاق شود روشن ازان یک پرتو
مرد رسوا شود از عشق بتان می گویند
جامی و عشق بتان هرچه شود گو می شو
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 407
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صُحبتِ هر خام مجو
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2218
سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2222
کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو
مفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6507
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
Allama IqbalZabur-e ʿAjamGhazaliyatغزل شمارهٔ 62
خواجه درمانده فرج است و گرفتار گلو
«فانکحوا» بیش نخوانده ست ز قرآن و «کلوا»
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 408
تا خم چرخ کهن باشد و جام مه نو
بهر جامی بودم خرقه به خمخانه گرو
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 795
Sources
Persian text source: Ganjoor

