غزل شمارهٔ 408
Poet: Jami
Toggle stanza 1خواجه درمانده فرج است و گرفتار گلو
خواجه درمانده فرج است و گرفتار گلو
«فانکحوا» بیش نخوانده ست ز قرآن و «کلوا»
کمترک گوش کنند اهل هوا ز اهل صفا
آیت «کم ترکوا» وز همه شان کمترک او
تکیه بر عفو بود این همه گستاخی وی
آه اگر منتقمش وانگذارد به عفو
ای شده همچو کدو جمله شکم کفچه مکن
بهر پر کردن آن دست طمع سوی به سو
تا شود بزمگه شاه سراپرده عشق
خانه خویش بپرداز ازین کفچ و کدو
دست فکرت چه زنی دفع قضا رادر سر
مصلحت نیست که با سنگ کند جنگ سبو
تا نیابی به سر رشته وحدت جامی
دلق صد پاره کثرت نتوان کرد رفو
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 407
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صُحبتِ هر خام مجو
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2218
سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2222
کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو
مفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6507
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
Allama IqbalZabur-e ʿAjamGhazaliyatغزل شمارهٔ 62
ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
عید ازان مزرع پرهیز و ورع کرد درو
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 410
تا خم چرخ کهن باشد و جام مه نو
بهر جامی بودم خرقه به خمخانه گرو
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 795
Sources
Persian text source: Ganjoor

