Toggle stanza 1
مه ترکی زبان من نداند فارسی چندان
1

مه ترکی زبان من نداند فارسی چندان

چو گویم بوسه ده مشکل نهد بر فارسی دندان

2

پریرم بود در دل شوق او چندان که می مردم

چو آمد دی دو چندان گشت و هست امروز صد چندان

3

ز غیرش دیده دربستم مکن گو جا به دل هر بت

که این شهریست از آمد شد بیگانه دربندان

4

چه حاصل گر شد از سندان دلهایش تنم حلقه

چو نگشاید دری بر روی من زین حلقه و سندان

5

نه یوسف داشت تنها محنت زندان که چون یوسف

به زندان رفت بی او بر زلیخا شد جهان زندان

6

من ابر نوبهارم او گل خندان عجب نبود

اگر باشم به باغ دهر من گریان و او خندان

7

بتان فرزند و جامی نیست جز یعقوب غمدیده

که مشعوف جمال یوسف است از جمله فرزندان

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 407 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood