غزل شمارهٔ 316
Poet: Jami
Toggle stanza 1از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید
از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید
از جا جهم چو ناگه آواز در برآید
ریزم سرشک گلگون از زخمه مغنی
آری روان شود خون بر رگ چو نشتر آید
گرمم ز آتش دل زانسان که گر درین تب
پهلو نهم به بستر دودم ز بستر آید
آن کامدن به کویت کرد اختیار یک ره
بی اختیار گشته صد بار دیگر آید
بالین خواب راحت سازم بر آستانت
شبها ز پاسبانم سنگی که بر سر آید
از اوج ناز کم ده دامن به کس که بر کف
هر چند گل خوش آید بر بار خوشتر آید
هست آن دهان نشانی از آب خضر کز وی
لب تشنه باز گردد گر خود سکندر آید
بی لعل تو نشانی باشد ز اشک جامی
خون کز دل صراحی در چشم ساغر آید
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
کز دیده های خود هم چشم مرا در آید
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 822
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 231
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 355
Sources
Persian text source: Ganjoor

