غزل شمارهٔ 825
Poet: Attar
Toggle stanza 1در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بود
مبر از حد صنما سرکشی و کبر و منی
از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرا
این همه تیر جفا بر من مسکین چه زنی
از غم تو غنیم وز همه عالم درویش
نیست چون من به جهان از غم درویش غنی
مکن ای دوست تکبر که برآرم روزی
نفسی سوخته وار از سر بیخویشتنی
این همه کبر مکن حسن تو را نیست نظیر
نه ختن ماند و نه نیز نگار ختنی
این دم از عالم عشق است به بازی مشمر
گر به بازی شمری قیمت خود میشکنی
گر تو خواهی که چو عطار شوی در ره عشق
سر فدا باید کردن تو ولی آن نکنی
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی
که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 961
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2884
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 607
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
گفت: این را چه حالت است؟
SaadiGolestanباب دوم در اخلاق درویشانحکایتِ شمارهٔ 42
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6829
Sources
Persian text source: Ganjoor

