غزل شمارهٔ 4427

Toggle stanza 1
خطی که ازان چهره روشن بدر آید
1

خطی که ازان چهره روشن بدر آید

آهی است که سینه خورشید برآید

2

چشم تو نه خوابی است که تعبیر توان کرد

زلف تو شبی نیست به افسانه سرآید

3

در کام صدف تلخ کند آب گهر را

حرفی که ازان لعل شکربار برآید

4

مه کاسه دریوزه کند هاله خود را

خورشید تو چون در دل شب جلوه گر آید

5

در دور لب لعل تو یاقوت ز معدن

چون لاله جگرسوخته از سنگ برآید

6

یوسف کندش تکمه پیراهن عصمت

هر قطره اشکی که مرا از جگر آید

7

در روز جزا سنبل گلزار بهشت است

عمری که به اندیشه زلف تو سرآید

8

شد آینه از دیدن رخسار تو محروم

تا روی لطیف تو که را در نظر آید

9

قانع به دو عالم ندهد قطره خود را

دریا چه خیال است به چشم گهر آید

10

از صحبت نیکان نشود طینت بدنیک

بادام همان تلخ برون از شکر آید

11

آزادی کونین گرفتاری عشق است

رحم است به پایی که ازین گل بدر آید

12

در قبضه سعی است کلید در روزی

شیر از کشش طفل ز پستان بدر آید

13

صائب مشو از همت مردانه تسلی

چون بیضه اگرچرخ ترا زیر پر آید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…