غزل شمارهٔ 1431
شاعر: صائب
Toggle stanza 1قانع از صاف به دردست دماغی که مراست
11
قانع از صاف به دردست دماغی که مراست
روغن از ریگ کند جذب، چراغی که مراست
22
بس که از عشق تو هر لحظه به رنگی سوزم
بال طاس بود پای چراغی که مراست
33
می شود باز دل تنگ من از چین جبین
چوب منع است کلید در باغی که مراست
44
دانه سوخته، از برق چه پروا دارد؟
چه کند ناخن الماس به داغی که مراست؟
55
نرسد نشأه دیدار به دل از چشمم
که ز من تشنه تر افتاده ایاغی که مراست
66
نرسد از دم گرمم به ضعیفان آسیب
می دهد کوچه به پروانه چراغی که مراست
77
دلگشاتر بود از دامن صحرای بهشت
صائب از رخنه دل کنج فراغی که مراست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

