غزل شمارهٔ 1432
Toggle stanza 1دانه اشک بود توشه راهی که مراست
11
دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دل آسوده بود قافله گاهی که مراست
22
کمر از موجه خویش است مرا چون دریا
چون حباب از سر پوچ است کلاهی که مراست
33
دشمن خویش بود هر که مرا می سوزد
خونی برق بود مشت گیاهی که مراست
44
گر قناعت به پر کاه کنم، چشم حسود
پر برآرد به هوای پر کاهی که مراست
55
در کشیدن چه خیال است کند کوتاهی
تا به گوهر نرسد رشته آهی که مراست
66
تا به زلفش ندهی دل، به تو روشن نشود
که شب قدر بود روز سیاهی که مراست
77
دیده پاک کلف می برد از چهره ماه
رخ چون ماه مگردان ز نگاهی که مراست
88
بحر روشنگر آیینه سیلاب بود
پیش رحمت چه بود گرد گناهی که مراست
99
حلقه در گوش فلک می کشم از ناله و آه
کیست تا تیغ شود پیش سپاهی که مراست؟
1010
چه کنم صائب اگر سر به گریبان نکشم؟
غیر بال وپر خود نیست پناهی که مراست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

