غزل شمارهٔ 3941
Toggle stanza 1دماغ سوختگان را شراب تازه کند
11
دماغ سوختگان را شراب تازه کند
زمین تشنه جگر را سحاب تازه کند
22
ستاره سوختگان باغ دلگشای همند
که مغز سوخته بوی کباب تازه کند
33
اگر بهار کند سبز تخم سوخته را
دماغ خشک مرا هم شراب تازه کند
44
ازان خموش نگردد چراغ در شب تار
که داغ روشنی آفتاب تازه کند
55
ز یادگار شود زخم ماتمی ناسور
که داغ رفتن گل را گلاب تازه کند
66
نقاب تشنه دیدار را کند بیتاب
که داغ تشنه لبان را سراب تازه کند
77
نسوخته است ز سودای او چنان صائب
که مغز خشک مرا ماهتاب تازه کن
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

