غزل شمارهٔ 5017

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: نش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: غزل

Toggle stanza 1
رسیده است به جایی لطافت بدنش
1

رسیده است به جایی لطافت بدنش

که از نسیم شود داغدار یاسمنش

2

اگر ز نکهت گل پیرهن کند در بر

شگفت نیست که نیلوفری شود سمنش

3

سخن چو بال و پر طوطیان شود سرسبز

ز آبداری لعل لب شکرشکنش

4

شکوه حسن ازین بیشتر نمی‌باشد

که از سپند نخیزد صدا در انجمنش

5

ز اشک شمع توان نقل در گریبان ریخت

به محفلی که بخندد لب شکرشکنش

6

به این فروغ ندارد یمن عقیقی یاد

سهیل برگ خزان دیده‌ای است از چمنش

7

حلاوت لب ازین بیشتر نمی‌باشد

که همچو نامه سربسته است هر سخنش

8

عبیر پیرهن چشم می‌کند یوسف

اگر به مصر برد باد بوی پیرهنش

9

چه لذتی است شنیدن نوای جان‌پرور

ز مطربی که توان بوسه داد بر دهنش

10

ز دام موج، نجات حباب ممکن نیست

چگونه دل به در آید ز زلف پرشکنش

11

نشد گشایشی از راه گفتگو صائب

مگر به خال توان یافت نقطه دهنش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور