غزل شمارهٔ 1184

Toggle stanza 1
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش
1

قبا و پیرهن او که می رسد به تنش

من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش

2

کرشمه می کند و مردمان همی میرند

چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش

3

عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت

ز نازکی بتوان دید روح در بدنش

4

طفیل آنکه کسان را به زلف در بندی

بیار یک رسن و در گلوی من فگنش

5

به کوی او که شوم خاک، نیست غم مگر آنک

ز باد گرد غم آلود من رسد به تنش

6

شهید عشق که شد یار در زیارت او

مبارک آمد و فرخنده خلعت کفنش

7

وصال با وی ازین بیش نیست عاشق را

که کشته گشت و در آمد به زلف پر شکنش

8

زبان که خواست ز تو، خسروا، نکردی فهم

کنایتی ست که برگیر تیغ و سرفگنش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور