غزل شمارهٔ 1183
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
به خامه راست نیاید شکایت ستمش
هزار ناوک غمزه زده ست بر دل من
که هیچ آه ز من بر نیامد از المش
اگر ز دست اجل چند گه امان یابم
به خاک پاش که سر بر ندارم از قدمش
هزار نامه نوشتم به خون دیده، ولی
به این دیار نیامد کبوتر حرمش
کسی که دیدن رخسار او هوس دارد
دگر خلاص نیابد ز زلف خم به خمش
مباشری که به کنج فراق می نوشد
سفال باده نماید به چشم جام جمش
اگر به زهد شوی شهره جهان، خسرو
چه سود تا نکنی اعتماد بر کرمش؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ملک به سهو نویسد چو نامهٔ ستمش
سزد که خون شهیدان تراود از قلمش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 391
بلاست خط نگارین و زلف خود به خمش
دگر ز فتنه چه بر سر نوشته تا قلمش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 341
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمش
ببوسی از من خاکی نشانه قدمش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1182
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

