غزل شمارهٔ 1183

Toggle stanza 1
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
1

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش

به خامه راست نیاید شکایت ستمش

2

هزار ناوک غمزه زده ست بر دل من

که هیچ آه ز من بر نیامد از المش

3

اگر ز دست اجل چند گه امان یابم

به خاک پاش که سر بر ندارم از قدمش

4

هزار نامه نوشتم به خون دیده، ولی

به این دیار نیامد کبوتر حرمش

5

کسی که دیدن رخسار او هوس دارد

دگر خلاص نیابد ز زلف خم به خمش

6

مباشری که به کنج فراق می نوشد

سفال باده نماید به چشم جام جمش

7

اگر به زهد شوی شهره جهان، خسرو

چه سود تا نکنی اعتماد بر کرمش؟

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور