غزل شمارهٔ 4161

Toggle stanza 1
داغ از حرارت جگرم داد می‌زند
1

داغ از حرارت جگرم داد می‌زند

آتش به سوز سینه من باد می‌زند

2

هر لاله‌ای که از جگر سنگ می‌دمد

دامن به آتش دل فرهاد می‌زند

3

از دل نمی‌رسد نفس عاشقان به لب

بلبل ز بیغمی است که فریاد می‌زند

4

در خانمان خرابی خود سعی می‌کند

چون غنچه هر که دم ز دل شاد می‌زند

5

آیینه خانه دل من از خیال او

چون کوه قاف موج پریزاد می‌زند

6

از ترکتاز عشق کسی جان نمی‌برد

این سیل بر خرابه و آبادمی‌زند

7

صائب به پای خویش زند تیشه بی‌خبر

آن بی‌ادب که خنده به استاد می‌زند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور