غزل شمارهٔ 5898
شاعر: صائب
Toggle stanza 1آن حال ندارم که به فکر دگر افتم
11
آن حال ندارم که به فکر دگر افتم
کو قوت پا تا به خیال سفر افتم
22
من کز جگر شیر بود توشه راهم
تا کی پی این قافله بیجگر افتم؟
33
پرسند اگر از حاصل سرگشتگی من
برگرد سرش گردم و از پای در افتم
44
چون نگسلم از خضر، که در راه توکل
هر گه به عصا راه روم پیشتر افتم
55
چون گل سر پیوند به بیگانه ندارم
در پای برآرنده خود چون ثمر افتم
66
آن مشت خسم در کف این قلزم خونین
کز جنبش هر موج به دام دگر افتم
77
صد نامه حسرت کنم ارسال و ز غیرت
شهباز شوم در عقب نامه برافتم
88
ای ابر مرا رزق جگر سوخته ای کن
مپسند که در دست بخیل گهر افتم
99
صائب اگر از گوشه عزلت بدر آیم
چون روزی ارباب هنر در بدر افتم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

