غزل شمارهٔ 6403
Toggle stanza 1شد خشک از گشودن لب آبروی من
11
شد خشک از گشودن لب آبروی من
آخر چو غنچه جام تهی شد سبوی من
22
خون می خورد کریم ز مهمان سیر چشم
داغ است عشق از دل بی آرزوی من
33
خون مشک در پیاله من خود به خود نشد
چون نافه شد سفید درین کار موی من
44
از تشنگی ز بس که شدم خشک چون سبو
تنگ از فشار دست نگردد گلوی من
55
در لعل آبدار ز برگشته طالعی
باشد همان چو نقش نگین خشک، جوی من
66
تا سر کشیده ام به گریبان خامشی
از خود چو غنچه باده برآرد سبوی من
77
گردد مرا گره چو صدف در دل از غرور
گوهر دهند اگر عوض آبروی من
88
صائب ز بس که درد مرا در میان گرفت
بیچاره شد ز چاره من چاره جوی من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

