غزل شمارهٔ 1440
شاعر: صائب
Toggle stanza 1عشق بیتابی ذرات جهان را سبب است
11
عشق بیتابی ذرات جهان را سبب است
زردی چهره خورشید ز درد طلب است
22
یک زمان بی دم گرم و نفس سرد مباش
که ز انفاس، همین یک دو نفس منتخب است
33
مگشا لب به شکرخند که در عالم درد
رخنه مملکت دل، دم صبح طرب است
44
چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند
گرچه در آب گهر غوطه زند، خشک لب است
55
دل ز بیداری شب، زنده جاوید شود
چشمه خضر نهان در ته دامان شب است
66
ماه و خورشید بود شمع ته دامانش
سر زلفی که سیه روزی ما را سبب است
77
سبز تلخی نتوان یافت به شیرینی تو
گوشه چشم ترا چاشنی کنج لب است
88
چه کند صائب مسکین نگدازد چون موم؟
روزگاری است که دربند گران ادب است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

