غزل شمارهٔ 1441
Toggle stanza 1پیش من ثابت و سیار فلک مرغوب است
11
پیش من ثابت و سیار فلک مرغوب است
خرده گل همه در دیده بلبل خوب است
22
حاصل گردش افلاک دم صبح بود
از نفس آنچه شمرده است همان محسوب است
33
بس که شد سختی ایام گوارا بر من
هر که بر سینه زند سنگ مرا، دلکوب است
44
نسبت شمع به رخسار تو از بی بصری است
هر چه در پرده شب جلوه کند معیوب است
55
سهل کاری است گذشتن ز تماشای بهشت
هر که صبر از رخ خوب تو کند ایوب است
66
بی کشش کوشش عاشق به مقامی نرسد
فارغ از سعی بود سالک اگر مجذوب است
77
دلپذیرست ز نزدیکی گل نشتر خار
هر جفایی که ز محبوب رسد محبوب است
88
هر که از راه ادب دست فضولی اینجا
بر دل خویش نهد، در کمر مطلوب است
99
نوخطان گرد غم از سینه من می روبند
دایم این غمکده را بال پری جاروب است
1010
شد ز پیراهن ازان زخم زلیخا ناسور
که عبیرش ز غبار نظر یعقوب است
1111
گرچه در وصل بود عاشق حیران صائب
همچنان چشم به راه خبر و مکتوب است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

