غزل شمارهٔ 4191

Toggle stanza 1
هر غافلی که خنده به آواز می‌کند
1

هر غافلی که خنده به آواز می‌کند

چون کبک رهنمایی شهباز می‌کند

2

از حسن بی‌مثال تو غافل فتاده است

آن ساده‌دل که آینه‌پرداز می‌کند

3

باطل شود اگرچه به اعجاز سحرها

در سحر چشم شوخ تو اعجاز می‌کند

4

افسانه گرانی خواب تو می‌شود

پیش تو هرکه درددل آغاز می‌کند

5

روشندلی ز زخم زبان می‌شود زیاد

بیهوده شمع سرکشی از گاز می‌کند

6

دارد کسی که فکر اقامت درین جهان

در رهگذار سیل کمر باز می‌کند

7

دست نوازش است مرادست رد خلق

چون ساز گوشمال مرا ساز می‌کند

8

در خون جلوه می گلرنگ می‌رود

هرکس که در کدو می شیراز می‌کند

9

افتاده است دور ز نزدیکی خدا

صائب کسی که ذکر به آواز می‌کند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور