غزل شمارهٔ 5031
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
به گل فرو شده پایم درآستانه خویش
به گنجها نتوان درد را خرید از من
به زر بدل نکنم رنگ عاشقانه خویش
به نغمه دگران احتیاج نیست مرا
که هست چون خم می مطربم ز خانه خویش
چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر
اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش
اگر چه هر نفسم گرد کاروان غمی است
بجان رسیده ام از وضع بیغمانه خویش
بلاست رتبه گفتار چون بلند افتاد
به خواب چند توان رفتن ازافسانه خویش ؟
به بینوایی و آزادگی خوشم صائب
مرا قفس نفریبد به آب و دانه خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش
سرود بیخودی و آه عاشقانه خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 501
منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویش
مگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 389
به عمرها ننهم پا برون ز خانهٔ خویش
نگاهبان خودم من بر آستانهٔ خویش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 409
رمید طایر جانم ز آشیانه خویش
که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 350
به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش
زمین پاک طلب کن برای دانه خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5032
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

