غزل شمارهٔ 5989
شاعر: صائب
Toggle stanza 1شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
غنچه از من یاد دارد در حریم بوستان
از همه روی زمین با گوشه دل ساختن
گر مجرد سیرتی، چون دار می باید ترا
خانه را از غیر اسباب فنا پرداختن
سایه اول بر سر شوریده ما می کند
هر سبکدستی که می آید به چوگان باختن
ماه تابان کیست تا از من تواند تاب برد؟
پیش هر ناشسته رویی رنگ نتوان باختن
رو به هر جانب که آرد در حصار آهن است
هر که را باشد سلاحی چون سپر انداختن
شوق چون پا در رکاب بی قراری آورد
می توان با مرکب چوبین بر آتش تاختن
این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
عاشقی دانی چه باشد، جان و دل پرداختن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختن
زر خالص را محابا نیست از بگداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5988
در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن
راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5990
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن
گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5991
از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن
همچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5994
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

