Toggle stanza 1
خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم
1

خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم

در گذار سیل، داد خواب سنگین می دهم

2

گردم آبی درین بستان چو گلبن می خورم

از برومندی عوض گلهای رنگین می دهم

3

بوی خود چون گل چرا از بلبلان دارم دریغ؟

من که بی منت سر خود را به گلچین می دهم

4

هرچه از شبها به بیداری سر آید نعمت است

من نه از تن پروری تغییر بالین می دهم

5

در بهای بوسه حیرانم چه سازم چون کنم

من که بهر حرف تلخی جان شیرین می دهم

6

چون طلا گردید دست افشار، می گردد عزیز

اختیار دل به آن دست نگارین می دهم

7

گرچه خود خون می خورم از تنگدستی چون عقیق

تشنه جانان را به آب خشک تسکین می دهم

8

پیش اهل دل ز زهد خشک می گویم سخن

جلوه در میدان آتش اسب چوبین می دهم

9

از زبان یار می گویم به دل پیغامها

خاطر خود را به حرف و صوت تسکین می دهم

10

بس که صائب تشنه خون خودم از بیغمی

سر چو گل با چهره خندان به گلچین می دهم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور