غزل شمارهٔ 4369

Toggle stanza 1
رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد
1

رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد

نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد

2

امید نجات من ازان زلف به خط بود

سر زد خط بی‌رحم و گرفتارترم کرد

3

فریاد که پیراهن نادیده یوسف

از شوخی نکهت چو صبا دربدرم کرد

4

فریاد ازان نرگس مستانه که هر گاه

رفتم که خبر یابم ازو بی‌خبرم کرد

5

شد مردمک دیده من گردش افلاک

تا تربیت عشق تو صاحب‌نظرم کرد

6

خورشید قیامت جگر تشنه‌لبان را

سیراب ز افشردن دامان ترم کرد

7

زان روز که افتاد به بالای تو چشمم

هر موی سنانی شد و از خود بدرم کرد

8

هرگز نشد از جلوه او سیر دو چشمم

این آب روان هر نفسی تشنه‌ترم کرد

9

از مرگ محال است شود تلخ دهانم

زان قند که لطف تو در آب گهرم کرد

10

از روسیهی نیست سزاوار سفیدی

چشمی که بد آموز به خواب سحرم کرد

11

هر خال ز رخساره او داغ غریبی است

آن حسن غریبی که چنین دربدرم کرد

12

دانسته قدم بر سر موری ننهادم

صائب، فلک سفله چرا بی‌سپرم کرد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور