Toggle stanza 1
فال وصال او دل رنجور می‌زند
1

فال وصال او دل رنجور می‌زند

این شمع گشته بین که در سور می ‌زند

2

با شهپری که پرتو مهتاب برق اوست

شوقم صلا به انجمن طور می‌زند

3

در سینه عمرهاست که زندانی من است

رازی که بوسه بر لب منصور می‌زند

4

آن کس که خرمن ز ثریا گذشته است

از حرص دست در کمر مور می‌زند

5

مردی و از سرشت تو این خوی بد نرفت

خاک تو مشت بر دهن گور می‌زند

6

جوشی به ذوق خود چو می ناب می‌زنم

نشنیده‌ام که عقل چه طنبور می‌زند

7

بر اوج فکر خامه صائب مپرس چیست

کبکی است خنده بر کمر طور می‌زند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور