غزل شمارهٔ 4165
Toggle stanza 1فال وصال او دل رنجور میزند
11
فال وصال او دل رنجور میزند
این شمع گشته بین که در سور می زند
22
با شهپری که پرتو مهتاب برق اوست
شوقم صلا به انجمن طور میزند
33
در سینه عمرهاست که زندانی من است
رازی که بوسه بر لب منصور میزند
44
آن کس که خرمن ز ثریا گذشته است
از حرص دست در کمر مور میزند
55
مردی و از سرشت تو این خوی بد نرفت
خاک تو مشت بر دهن گور میزند
66
جوشی به ذوق خود چو می ناب میزنم
نشنیدهام که عقل چه طنبور میزند
77
بر اوج فکر خامه صائب مپرس چیست
کبکی است خنده بر کمر طور میزند
Sources
Persian text source: Ganjoor

