غزل شمارهٔ 4166
Toggle stanza 1خط تو راه دین ودل وهوش می زند
11
خط تو راه دین ودل وهوش می زند
ته جرعه ای است این که به سرجوش می زند
22
از خط سبز مستی حسن تو کم نشد
این می به شیشه رفت وهمان جوش می زند
33
بر آتش عذار تو دامان دیگرست
هر سیلیی که خط به بناگوش می زند
44
از خط فزودمستی آن چشم پر خمار
در نوبهار چشمه فزون جوش می زند
55
روی زمین زلغزش مستان شودکبود
زینسان که جلوه توره هوش می زند
66
از شرم اگرچه نیست زبان طلب مرا
خمیازه حلقه بر لب خاموش می زند
77
با سرو سرکشی که ز خودراست بگذرد
امید فال خلوت آغوش می زند
88
سنگی که می زند به من آن طفل شوخ چشم
دست نوازشی است که بر دوش می زند
99
باشد پیاده ای که زندخنده برسوار
زاهد که خنده بر من مدهوش می زند
1010
صائب دلیل پختگی عقل خامشی است
تا نارس است باده به خم جوش می زند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

