غزل شمارهٔ 4164
Toggle stanza 1عاشق که حرف عشق به اغیار می زند
11
عاشق که حرف عشق به اغیار می زند
آبی به روی صورت دیوار می زند
22
نظاره اش به خرج تماشا نمی رود
چشمی که ساغر ازدل هشیار می زند
33
امیدوار باش که از فیض آفتاب
در سنگ لعل ساغر سرشار می زند
44
مجنون حذر ز سنگ ملامت نمی کند
این کبک مست خنده به کهسار می زند
55
بیدار هر که می شود از خواب بیخودی
دانسته پا به دولت بیدار می زند
66
آن را که نارسا نبود پیچ وتاب عشق
چون زلف دست در کمر یار می زند
77
چون زخم آب از دل صاف است مرهمش
زخمی که یار بر من افگار می زند
88
خون در لباس دردل مرغ چمن کند
هر کس گلی به گوشه دستار می زند
99
صائب ز پاس شیشه ناموس فارغ است
هر کس پیاله بر سر بازار می زند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

