غزل شمارهٔ 3903

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ستند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: غزل

Toggle stanza 1
فسردگان که طلسم وجود نشکستند
1

فسردگان که طلسم وجود نشکستند

ازین چه سود که چون کف به بحر پیوستند

2

ز جوش بی‌خبری کرده‌ایم خود را گم

وگرنه توشهٔ ما بر میان ما بستند

3

چه باده شوق تو در ساغر شهیدان ریخت

که در زمین چو خُم مِی ز جوش ننشستند

4

هنوز دایرهٔ چرخ بود بی‌پرگار

که طوق عشق تو را بر گلوی ما بستند

5

خوش آن گروه که برداشتند بار جهان

وز این محیط، دلِ یک حباب نشکستند

6

سبک‌روان که فشاندند دامن از عالم

ز داروگیر خس‌وخارِ آرزو رستند

7

ز آب بحر جدایی حباب‌ها را نیست

چه شد دو روزی اگر باد در گره بستند

8

مساز برگ اقامت که مردم آزاد

درین ریاض ز پا هم‌چو سرو ننشستند

9

جماعتی که مجرد شدند هم‌چو الف

چو تیرِ آه ز نُه جوشن فلک جستند

10

گمان بری که ز جنگ پلنگ می‌آیند

ز بس که مردم عالم به روی هم جستند

11

جماعتی که در این‌جا نفس شمرده زدند

در آن جهان ز حساب‌وکتاب وارستند

12

ز انفعالْ سَر از خانه برنمی‌آرند

درین بهار گروهی که توبه نشکستند

13

جماعتی که به افتادگان نپردازند

اگر به عرش برآیند هم‌چنان پستند

14

مکن ملامت عشاقِ بی‌خبر کاین قوم

ز خود نی‌اند اگر نیستند اگر هستند

15

ز آشنایی مردم کناره کن صائب

که از سیاهی دلْ بیشتر سیه‌مست‌اند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور