غزل شمارهٔ 2610
شاعر: صائب
Toggle stanza 1بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بود
11
بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بود
چشمه سوزن به تار بی گره دریا بود
22
بر ندارد دانه در زیر زمین چشم از سحاب
خاکساران را نظر بر عالم بالا بود
33
خون همت را به جوش آرد لب خشک سؤال
دست بی ساغر و بال گردن مینا بود
44
تا زهمراهان بریدم و اصل منزل شدم
زور بر راه آورد چون راهرو تنها بود
55
خاک در چشمش اگر تقصیر در ریزش کند
هر که خرجش همچو ابر از کیسه دریا بود
66
شورش عشق است در فرهاد از مجنون زیاد
سیل در کهسار پرغوغاتر از صحرا بود
77
گرچه جوهر نیست در آیینه های صیقلی
راز عشق از جبهه روشندلان پیدا بود
88
سد راه جرأت عاشق شود صائب حجاب
عشق می گردد هوس چون حسن بی پروا بود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

