غزل شمارهٔ 4000

Toggle stanza 1
ز خود برآ که نسیم بهار می‌آید
1

ز خود برآ که نسیم بهار می‌آید

سبکروی ز سر کوه یار می‌آید

2

ز بوی خون گل و لاله می‌توان دریافت

که از قلمرو آن دل شکار می‌آید

3

رهش به کوچه زلف نگار افتاده است

چنین که باد صبا مشکبار می‌آید

4

به هرکجا که رود سبز می‌کند چون خضر

پیام خشکی اگر زان دیار می‌آید

5

ز روح بخشی باد بهار معلوم است

که تازه از بر و آغوش یار می‌آید

6

ز چشم شبنم گل روشن است چون خورشید

که از نظاره آن گلعذار می‌آید

7

نه لاله است که سر می‌زند بهار از خاک

که خون ما به زمین‌بوس یار می‌آید

8

که شسته است درین آب روی چون گل را

که بوی خون ز لب جویبار می‌آید

9

اگر به کار جهان من نیامدم صائب

کلام بی‌غرض من به کار می‌آید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور