غزل شمارهٔ 4001
Toggle stanza 1ز راه صلح مهیای جنگ می آید
11
ز راه صلح مهیای جنگ می آید
ز مومیایی او کار سنک می آید
22
امید رحم بود کفر ازان خدا ناترس
که گر به کعبه رود از فرنگ می آید
33
ز شیشه بال پریزاد اگر شکسته شود
خیال یار هم از دل به تنگ می آید
44
غبار آه ز دل می شود بلند مرا
به شیشه دل هر کس که سنگ می آید
55
به چار بالش خاراست چون شرر جایم
ز بس که بر من از اطراف سنگ می آید
66
قد خمیده مرا شد به راه راست دلیل
به صیقل آینه بیرون ز رنگ می آید
77
چنان به عهد تو شد عام دردمندیها
که بوی درد ز داغ پلنگ می آید
88
خیال روی تو هم می رود ز دل بیرون
برون ز گوهر اگر آب ورنگ می آید
99
ز آسمان مقوس ز بس کجی دیدم
کمان به دیده من چون خدنگ می آید
1010
مگر که هست امید اجابتی صائب
که آه بر لب من بی درنگ می آید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

