غزل شمارهٔ 2097

Toggle stanza 1
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
1

بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت

زور کمان به گرمی آتش توان گرفت

2

می بایدش ز حاصل ایام دست شست

سروی که جای بر لب آب روان گرفت

3

از ترکتاز عشق شکایت چسان کنم؟

کاین لشکر از سپاه من اول زبان گرفت

4

از وعده دروغ دل از دست می دهیم

یوسف به سیم قلب ز ما می توان گرفت

5

دندان به دل فشار که آب حیات رفت

هر تشنه کاین عقیق به زیر زبان گرفت

6

چون صبح هر که سینه خود را نمود صاف

عالم چو آفتاب به تیغ زبان گرفت

7

صائب ز خود برآی که چون تیغ آبدار

هر کس برون ز خویشتن آمد جهان گرفت

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور