Toggle stanza 1
لشکر کشید عشق و دلم ترک جان گرفت
1

لشکر کشید عشق و دلم ترک جان گرفت

صبر گریز پای سر اندر جهان گرفت

2

گفتی که ترک من کن و آزاد شو ز غم

آسان به ترک همچو تویی چون توان گرفت

3

ای آشنا که گریه کنان پند می دهی

آب از برون مریز که آتش به جان گرفت

4

نظاره هم نکرد گه سوختن مرا

آن کس که آتشم زد و از من کران گرفت

5

در طوق بندگیش رود دل به عاقبت

هر فاخته که خدمت سرو روان گرفت

6

اکنون که تازیانه هجران کشید دل

جان رمیده را که تواند عنان گرفت؟

7

خسرو کز اوست تشنه شمشیر آبدار

ز آتش چه غم که دشمنش اندر زبان گرفت

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور