غزل شمارهٔ 298
Toggle stanza 1لشکر کشید عشق و دلم ترک جان گرفت
لشکر کشید عشق و دلم ترک جان گرفت
صبر گریز پای سر اندر جهان گرفت
گفتی که ترک من کن و آزاد شو ز غم
آسان به ترک همچو تویی چون توان گرفت
ای آشنا که گریه کنان پند می دهی
آب از برون مریز که آتش به جان گرفت
نظاره هم نکرد گه سوختن مرا
آن کس که آتشم زد و از من کران گرفت
در طوق بندگیش رود دل به عاقبت
هر فاخته که خدمت سرو روان گرفت
اکنون که تازیانه هجران کشید دل
جان رمیده را که تواند عنان گرفت؟
خسرو کز اوست تشنه شمشیر آبدار
ز آتش چه غم که دشمنش اندر زبان گرفت
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 87
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
زور کمان به گرمی آتش توان گرفت
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 2097
چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت
گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 299
Sources
Persian text source: Ganjoor

