Toggle stanza 1
چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت
1

چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت

گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت

2

رویت به زلف، بس دل و جانها که صید کرد

این گل به دام خویش چه خوش بلبلان گرفت

3

هر تیر غمزه ای که بینداخت بر دلم

دل چون الف میانه جانش روان گرفت

4

در گریه نام زلف تو بگذشت بر زبان

گریه گره ببست و ز حیرت زبان گرفت

5

جانم زبان تست درو هست هم سخن

گفتی نمی توان که نباشد، به جان گرفت

6

خلق رقیب بسته شد از رغبت تنم

ای وای بر سگی که به حلق استخوان گرفت

7

سلطان ملک عشق تو خسرو به حکم شد

تا سوی بی نشانی رویت نشان گرفت

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor