غزل شمارهٔ 2191

Toggle stanza 1
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست
1

در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست

غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست

2

در قافله فرد روان بار ندارم

هر چند به جز سایه مرا همسفری نیست

3

در پله سنگ است گهر بی نظر پاک

بیزارم ازان شهر که صاحب نظری نیست

4

خود را بشکن تا شکنی قلب جهان را

این فتح میسر به شکست دگری نیست

5

چون شیشه بی می، نبود قابل اقبال

باغی که در او بلبل خونین جگری نیست

6

شب نیست که بر گرد تو تا روز نگردم

هر چند من سوخته را بال و پری نیست

7

سرگشتگی ما همه از عقل فضول است

صحرا همه راه است اگر راهبری نیست

8

صائب چه کند گر نکند روی به دیوار؟

جایی که لب خشکی و مژگان تری نیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور