غزل شمارهٔ 2191
Toggle stanza 1در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست
غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست
در قافله فرد روان بار ندارم
هر چند به جز سایه مرا همسفری نیست
در پله سنگ است گهر بی نظر پاک
بیزارم ازان شهر که صاحب نظری نیست
خود را بشکن تا شکنی قلب جهان را
این فتح میسر به شکست دگری نیست
چون شیشه بی می، نبود قابل اقبال
باغی که در او بلبل خونین جگری نیست
شب نیست که بر گرد تو تا روز نگردم
هر چند من سوخته را بال و پری نیست
سرگشتگی ما همه از عقل فضول است
صحرا همه راه است اگر راهبری نیست
صائب چه کند گر نکند روی به دیوار؟
جایی که لب خشکی و مژگان تری نیست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست
حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 30
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
SanaiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 64
ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست
از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾidقصیدهٔ شمارهٔ 29 - مدح یوسفبن احمد مسعود شاه
در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 119
Sources
Persian text source: Ganjoor

