حکایت شمارهٔ 19

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند.
مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.
یکی از وزرا گفت: لایقِ قدرِ پادشاه نیست به خانهٔ دهقانی اِلْتِجا کردن، هم‌ اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم.
دهقان را خبر شد. ما‌حَضَری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت: قدرِ بلندِ سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدرِ دهقان بلند گردد.
سلطان را سخن گفتنِ او مطبوع آمد، شبانگاه به منزلِ او نَقل کردند. بامدادانش خِلْعَت و نعمت فرمود. شنیدندش که قدمی چند در رکابِ سلطان همی‌رفت و می‌گفت:
ز قدر و شوکتِ سلطان نگشت چیزی کم
از التفات به مهمان‌سرایِ دهقانی
کلاه‌گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

A king with some of his courtiers had during a hunting party and in the winter season strayed far from inhabited places but when the night set in he perceived the house of a dehqan and said: ‘We shall spend the night there to avoid the injury of the cold.’ One of the veziers, however, objected alleging that it was unworthy of the high dignity of a padshah to take refuge in the house of a dehqan and that it would be best to pitch tents and to light fires on the spot. The dehqan who had become aware of what was taking place prepared some food he had ready in his house, offered it, kissed the ground of service and said: ‘The high dignity of the sultan would not have been so much lowered, but the courtiers did not wish the dignity of the dehqan to become high.’ The king who was pleased with these words moved for the night into the man’s house and bestowed a dress of honour upon him the next morning. When he accompanied the king a few paces at the departure he was heard to say:

‘Nothing was lost of the sultan’s power and pomp By accepting the hospitality of a dehqan, But the corner of the dehqan’s cap reached the sun When a sultan such as thou overshadowed his head.’

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی

به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2767

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2768

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

مکش روانی از آب ‌گهر به غلتانی

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2770

مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی

دلت فسرده مبادا به خود فرومانی

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2775

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی

حباب رانه ز پیراهن است عریانی

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2776

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در این کار هست تا دانی

حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123

تو آسمان منی من زمین به حیرانی

که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048

بلندتر شده‌ست آفتاب انسانی

زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076

هزار جان مقدس فدای سلطانی

که دست کفر برو برنبست پالانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور