غزل شمارهٔ 2775

Toggle stanza 1
مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی
1

مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی

دلت فسرده مبادا به خود فرومانی

2

فریب حاصل جمعیتی به مزرع وهم

چو خوشه از گره‌ کاکل پریشانی

3

چو گل مباش هوس غرهٔ فسون طرب

هجوم زخم دل است اینکه خنده می‌خوانی

4

جنون مفلس ما عالمی دگر دارد

ز برگ و ساز مگو ناله‌ای‌ست عریانی

5

خیال ما و منت سخت‌ کلفت انگیز است

ز شرم آب شوی‌ کاین غبار بنشانی

6

به فکر خویش نرفتی و رفت فرصت عمر

کنون مگر لب ‌گورت ‌کند گریبانی

7

اگر امید خراب بنای بی‌خللی‌ست

عمارتی نتوان یافت به ز ویرانی

8

غبار ناشده زین دامگاه رستن نیست

چو آب در قفس‌ گوهریم زندانی

9

به دیده هر چه‌ کند جلوه از خزان بهار

همان چون آینه از ماست رنگ‌ گردانی

10

به داغ کلفت بی‌رونقی گداخته‌ایم

چراغ انجمن مامدان شبستانی

11

به هیچ جیب قبول سر سلامت نیست

شکست ‌کو که‌ کند رنگ نیز دامانی

12

به خلوتی ‌که حیا پرور است شوخی حسن

ز چشم آینه بیرون نشست حیرانی

13

حریف خلوت آن جلوه بودن آسان نیست

نهفته‌اند نگاهی به چشم قربانی

14

ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل

چو خامه رفته‌ام از خود به سعی پیشانی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در این کار هست تا دانی

حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123

تو آسمان منی من زمین به حیرانی

که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048

بلندتر شده‌ست آفتاب انسانی

زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076

هزار جان مقدس فدای سلطانی

که دست کفر برو برنبست پالانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092

نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی

به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3093

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی

بدین کمال نباشد جمال انسانی

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 616

کرم به جای فروماندگان چو نتوانی

مروتست نه چندانکه خود فرومانی

سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 63

مقابلت نکند با حجر به پیشانی

مگر کسی که تهور کند به نادانی

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 221

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند.

مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.

سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 19

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور